در نور نمایان شده بودی
ای کاش همان لحظه پشیمان شده بودی
یک باغ پر از عاطفه در خاطره هامان
مجذوب گل خسته گلدان شده بودی
می خواستی از گرمی خورشید بگویی
وقتی که اسیر شب زندان شده بودی
آن روز تو را پشت همان پنجره دیدم
افسوس چرا یک شبه ویران شده بودی
با شوق بهار آمدم و دیدمت اما
سیلی زده دست زمستان شده بودی
قلبم به امید تو می تپد و یارای ماندن ندارم
نگاه مهربانت را از من نگیر و در کنارم بمان ...

می دونم از دستم ناراحت هستین و از همتون معذرت می خوام
اما ترجیح میدم در مورد اینکه انقدر دیر آپ میکنم چیزی نگم
ولی باز هم از نو شروع میکنم ![]()
هيچ کس ویرانیم را حس نکرد..
وسعت تنهاییم را حس نکرد...
در ميان خنده هاي تلخ من...
گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه هاي بي کسي...
درد بي کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پايانيم را حس نکرد...
کتاب مقدس چشمانت
پر از ایه های عاشقانست
اهنگ هر کلمات
پر از صداقت عارفانست
ای عاشقانه ترین واژه های نوشته هایم
من برای پرستیدن معبد نگاه تو
لحظه هایم را قربانی کرده ام
صدایت را حس می کنم در تنهاییم
صدای تو فریادیست
برای ایمان اوردن به واژه ی عشق
لحظه های با تو بودن
همان لحظه های پرواز در اسمانهاست
قبله ی عشقم هر لحظه
پر از نیازه نگاهه توست
مرا نگاه کن
که تمام زندگیم فدای چشمانه توست....
سرمای این جاده های بی پایان را که احساس می کنم ،
شوقم برای رسیدن به آغوش گرمت بیشتر می شود...
دلیلش
شاید فکریست که به من می گوید ،
انتهای این جاده
کسی به انتظار نشسته است...
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و
تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم
شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند
از عظمت مهربانیت در حیرتم
چگونه به من محبت میکنی
در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است.
خدایا!
سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری
کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم
آسمان هست
من هستم
مثل يک پرستوی مهاجر با حسی غريب
اما نه برای تو و نه برای هيچکس
در کنار اين مردم
شايد حضور صدايی نتواند نگاههايی چنين سنگين را جا به جا کند
شايد برای باور وجودم اثباتی لازم باشد
اما من وجود دارم
برای تنهايی ديوارهای اتاق
برای انتظار قلبهای بدون عکس
برای ترک خوردگی روح باغچه
من هستم با قلبی شکسته اما در حال تپيدن جدا از همه بودنها
همانطور که آسمان هست
در آغوشم بگير
بگذار برای آخرين بار گرمی دستانت را حس کنم
و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم
نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان
قلبم به پايت افتاده است نرو
لرزش دستانم و سستی قدمهايم را نظاره کن
تنها تو را می خواهم
بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم
و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم
پر از پيچک سبز
آسمانم شب بود،
تا ابد بارانی
ساعتم قلبم بود...
منتظر بودم تا
يک نفر در بزند...
چه کسی بود که گفت:
انتظار سبزی پيچک را می شکند
و شکست...
همه چی را خشکاند!
انتظار...
من دلم غم دارد
خانه ای کم دارد
يک نفر پيچک سبزی دارد؟
و لبخند تلخت را...
اين روز ها هزار رنگم،
اما تو يکی باش.
حتی حالا که قهری...
من می خندم،
تو اخم کن
قهر کن
اما يکی باش
يک رنگ
مثل عشق!
فراسوی اين هه درد...
عشق هم بهانه است
فريادی به تلخی ترس.
تو بگو
من می شنوم
و تنهايی تنهايمان نمی گذارد
همسفر!
جايی که يادت در آن
پرسه می زند
آرام
و نفس، انتظار می کشد
که بايستد،
درون واژه های زمان.
تا مرگ فرياد کند
آغاز نبودن را...
در نفس هايم آرام موج می زند
رگ هايم به لرزه می افتند،
و کسی برای آخرين بار
در ذهنم، فرياد می کند
اعترافی تلخ را...
آری ...
ديشب از اشک هايم پرسيدم
و آنها هم گفتند که دوستت دارم.
مثل آیینه در اسارت قاب شکست
یک سبد اشک ستاره از نگاه ماه ریخت
بغض تلخ آسمان با اشک مهتاب شکست
انتظارت خواب را از چشمان بی تابم گرفت
پیش چشم خیره بر در حرمت خواب شکست
ما اهوارایی ترین عشق زمین را داشتیم
حیف شد در دست ما این عشق نایاب شکست
ای دلت دریاترین ـ این ساحل غربت زده
بی تو قلب خسته اش در حسرت آب شکست
وقتی از تو می سرایم واژه ها کم می شوند
تمام واژه ها هم معنی غم می شوند
تو سراپا شور و شوقی پس چرا این لحظه ها
با حضور یاد تو لبریز ماتم می شوند
وعده هایت گرچه می دانم همه تو خالی اند
روی زخم کهنه ی من - باز مرهم می شوند
شمعدانی های گلدان هم تو را حس کرده اند
چون که دور از تو - پر از یک درد مبهم می شوند
عکس های سبز فردا روی آب حوضمان
ناگهان با یک اشاره مات و درهم می شوند
عیب ساحل نیست این ویرانگی و دلدادگی
پیش چشمان تو حتی کوهها خم می شوند




